تبليغاتX
واپسین دغدغه
دل نوشته
بالاخره ما هم متاهل شدیم

لذت زندگی از زبان دردسر ها شندیدنی است

دردسرهایی که گاهی تمام فکر و ذکر ما را به خودش مشغول می کنه


عزم آن دارم که امشب، با خودم جلسه بزارم

یکم رو راست تر به کارام برسم

دیگه داره زیادی دیر می شه

همش تنبلی و وقت تلف کنی

هرچند که لحظه های یاد یار از شیرین ترین لحظات است

اما حواشی آن اذیتم می کنه

این که نمی تونم درست کارهام را پیش ببرم

راستی چرا این قدر خدا به من لطف داره نمی دونم

اصلا چرا این همه موقعیت های مناسب می ده

خدا کنه که به من توفیق استفاده از آن را بده

می دونم که کلیدی ترین سرمایه ما زمان ماست

و این که ما بدون این درک نه فرصت لذت را داریم

و البته نه فرصت بسیاری از چیزهای دیگر

باشه

دیگه نمی نویسم

می رم که به کارام برسم

حتما می تونم

هر چه خدا بخواد

. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 16:6  توسط مراد | 
از دلهره های بی نظیر عمر به سبب عذاب وجدان در تفکری که در صحت و سقم آن مشکوک بودی و البته دوره های لاقیدی فکری تا همراهی بدون مرز با یاری که کم کم با هم بودنمان باور کردنی شده،  چه زود گذشته است

مدام توی ذهنم مرور می کنم که همه چیز درست پیش می رود و من می توانم به تمام آرامش و البته ثبات فکری یک جا دست یابم

باید احساس کنی  که همه چیز میزونه

من همه چیز دارم

و البته در این دوران باور این امر اصلا مشکل نیست

و حتی به طور باور نکردنی رخ داده است

فقط باید ادامه یابد

ادامه یابد تا مرز ابدیت

تا آنجایی که مدام افتخار با هم بودنمان اجازه هیچ فکر دیگری را به ما ندهد

تا آنجا که آنقدر توسعه وجودی در فضای اشتراکی رخ داده باشد که دیگر فکرهای ابلهانه و البته دوگانه انگاری معنا نداشته باشد


من و فریده زندگی را به صور رسمی آغاز کرده ایم

احساس گنگ و باورنکردنی دارم

و هرلحظه خوشحال تر

امیدوارم زندگی هر روز پر امید تر و پر تلاش تر از گذشته باشد

می دانم که خوشبختی در تک تک لحظات ما نهفته است

لحظه هایی که با سرعت چون ابرها می گذرد

باشد که دریابیمش

می دانم که می توانم

انسجام فکری و حالت شاکری

برای آنکه واقعا خدا همه چیز به من داده است

خدا به داد من برس

من، همه چیز دارم

همه چیز به من داده ای

و همچنان بی قید و ناشکرم

به حمافت و کوچکی افکار من رحم کن

بگذار تا لذت هنر و زندگی جاودانه را دریابم

ما می توانیم

ما موفق می شویم

من و فریده باهم،

حتما

خواهیم ماند و در نهایت جدیت زندگی را ادامه می دهیم

باشد که باشیم و ببینیم


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 15:58  توسط مراد | 


ساحات زندگی، یگانه راه تولید و شکل گیری ارزش‌ها به عنوان یک پدیده ذهنی هستند. شاید پذیرش این موضوع سخت باشد که همین تحمیل‌ها و پدیده‌های تکراری روزانه هستند که ساحات ما و در نهایت شاکله ارزش‌های ما را می‌سازند اما این حقیقتی گریز ناپزیر است.

حتی این موضوع در امور تجسمی‌تر، مثل زیبایی و دل‌نشینی و یا لذت از هنر و جلوه‌های زیبا نیز صادق است. هرچند که من نقش اصلی شاکله‌ها و البته زیرساخت‌ها که در تمام انسان ها تقریبا مشترک است (به این معنا که در نهایت یک مفهوم را بروز می‌دهند و فهمی بین‌الاذهانی از آن فراهم می‌کنند.)می‌پریرم اما آن چه اهمیت می‌یابد درک این حقیقت است که تک تک لحظات ما ساحات ما را تشکیل می‌دهند و این شکل‌دهی به جد از المان‌هایی حال ما تشکیل می‌شود

این‌که هر لحظه انرژی مثبت و نگاه خوب داشته باشی

همین یگانه راه توسعه، انگیزه، امید و شادی است.

باید بپذیریم که راه خوش بودن و بدون استرس زیستن، شاد بودن در تمام لحظه هاست به گونه ای که بتوان روی تک تک لحظه انتگرال گرفت

و من به اثر تجمعی و نیروی بیشتر جمع این المان‌های شاد، با تمام وجود باور دارم و بی گمان با این باور دنیا را عوض خواهم کرد

لحظه بد برای من فاقد معناست

چرا که همه آن‌ها را با شادی کنار می گزارم و عزم تغییر را با همین گام‌های کوچک راسخ می‌کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:16  توسط مراد | 
راستی نوید زندگی چیست

فریاد حیات از هر نوع پیچیدگی به گوش می رسد

با این حساب حیاتی حاصل از پیچیدگی کیهان چیست

شاید همان جان جهان خودمان باشد

اما هرچه باشد این تعبیر فقط کمی درک عظمت هستی بخش را راحت تر می کند نه چیز دیگری

اصلا از آن نمی توان چیز دیگری برداشت کرد

این همه شگفتی را که می خواهد دریابد

گام های زیر یکی یکی طی میشود

۱- شک به تاریخ

۲- کنکاش در تاریخ و به چیزی نرسیدن- البته اشتباه می گویم از دست دادن تمام آن چیزهایی که روزی حاضر بودی همه زندگیت را برای آن بدهی

۳- کمی هرمنوتیک خوانی و نگاه نسبی به همه عالم

۴- چنگ زن به علم و ماندن در مسئله آگاهی

۵- مسخره شدن جواب های فلسفی

۶- چنگ زدن به علوم زیستی و عصب شناسی برای یافتن جواب

۷- توهم شدن تمام آن چه که همه هویت ما را می ساحت - من اراده و مفهوم زمان و مکان

۸- دیگر کم آورده ای مثل احمق ها مدام دنبال توجیهی که مبادا اخلاق را هم  از دست بدهی

این قدر مرحله آخر سخت است که برای پذیرفتن آن باید ساعت ها گریه کرد

مات و مبهوت به هستی و پیچیدگی می نگری

من که خالق را نمی توانم حذف کنم

هر چند کم می دانم اصلا در قد و اندازه ها فهم نیستم و این فهم های استعاری را فقط برای ادامه زندگی می پذیرم وگرنه دیگر گریزی جز دیوانگی نیود

راست در دیوانگی از همه بیشتر دانایی است

شاید یک روز مثل شاعران سر به گوشه ای نهم و روی این جهل آنچنان بنایی بنا کنم که خودم هم در آن بمانم

خلاصه این که مانده و درمانده ام

باشد در این جهلی که در با سرعت نمایی رسد می کند روزی به تعادل برسیم

زندگی در این انبوه نادانی با مفاهیمی استعاری و حس کردنی زیبا می ماند

مفهاهیمی که باید برای بین الادهانی بودن آن حجبت قایل بود وگرنه دیگر راهی برای زندگی نیست

زندگی در این نگاه سراسر عشق و محبت و زیبایی است

و یا به عبارتی تلقین لحظه های ناب و زیبا

تکرار نام دوست و مدام به یاد او بودن

مدام محبت کردن و از این که دیگری می رنجد رنجیدن و خوشحال شدن از خوشحالی دیگران

خدایا

دردانه ما را تا جایی که می فهمم برایم عزیز نگاه دار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:19  توسط مراد | 
هر زمان که به سیر زندگی می اندیشم، بی خیال از لحظه هایی که به تمنای آمالال پوشالی به افکار احمقانه ادامه می دهم. نکات بسیار مهمی در ذهنم برجسته می شود.

اینکه قصه ما و فنا به کجا می انجامد و یا این که این سرگذشت سال ها و شعورهایی که در این فرآیند تکاملی آفریده شده است به چه فرجامی می رسد

راستی اگر پیامبرگونه ای در این روزگار می بود چه می کرد

به گمانم با این همه شگفتی ناشی از کاوش های علمی بشر فرصت بیشتری برای قرب الهی داشت اما نمی دانم چرا دیگر پیامبر گونه ها نمی آیند

غرق غوغای هستی، فارغ از اندیشه بودن یا نبودن و مجهول معمای بزرگ هستی یعنی آگاهی، مدام به فکر می نشینی

از زندگی چه می خواهی

راستی در زندگی برای پایندی فرصتی باقی مانده ؟

نمی دانم

هرجه که هست هر روز بی خیال تر از گذشته،  اصل های بزرگ زندگی پیشین را به سخره می گیرم

کاش این بلا دامان اخلاقم را نگیرد

چقدر دردناک است که  تمام لحظه های زندگی شادابیش را با  حس بی نهایت طلبی تقسیم می کند

نمی دانم چرا ولی هیچ زمان داشته هایم مرا اغنا نمی کند

اصلا اغنایی معنا نمی دهد

و زمانی که دیگر نمی توانم سرخورده می شوم

شاید این سرخوردگی در هیچکدام از کارهایی که امکان توسعه دارد در من ایجادم نشده، اما در مورد مشکلات ذاتی و محدودیت های ذاتی ام آدمی چه ؟ گویی تمام مردمان دنیا سرخورده این مشکلات ذاتی اند.

باشد، بگذاریم و نیز باز بگذریم

این روزها فکر کردن نیز سخت تر شده

انبوه کارها و درس ها و ماجراهایی که در خواب هم نمی خواندم و البته عوارض آن امان از من بریده

راستی چرا این طور می شود نمی دانم

کاش همیشه سالم و بی ضرر باشد

سالم تا استفاده اکثری حاصل شود

خوشحالم

و البته مظطرب، چرا که جنجال های بزرگ ذهنی من بی پاسخ مانده اند

کاش خدا  صبر و اطمینانمان به همدیگر را هر روز بیشتر از دیروز گرداند

همین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:5  توسط مراد | 
حسش نیست. . . چه جمله عجیبی

به تنهایی حاوی مجموعه ای از حالات درونی آدمی

راستی چرا حسش نیست

هر قدر فکر می کنم تا دلیل موجهی بیابم نمی توانم

بی اختیار به فکر موهومی بودن اراده آزاد می افتم و بار دیگر به توهمی بودن فهم خویش از اراده آزاد آگاه می شوم

نمی دانم که حالت ابتدایی سیستم چه باشد که بتواند همیشه ما را در موقعیتی قرار دهد که حال خوشی داشته باشیم

وابستگی فکری و روحی به دردانه نیز آنقدر زیاد شده که گویی دیگر امان از بقیه کارها ربوده است، هر چند که این ذهن پرسش گر مثل بقیه امور همیشه ذات و کلیت هیئت های بزرگ ذهنی مرا به چالش می کشد و جالب تر اینکه هر قدر این هیئت بزرگ تر باشد چرایی و حتی تردید ها بزرگ تر است

می دانی که گریزی نیست باید با آن کنار آیی و از حس خوش عشق و لذت های روحی آن بهرمند شوی

در عشق استعاره ها رنگ دیگری می گیرند

تملک در عشق واقعا جامه ای نو به تن می کند

با تمام وجود، یار را برای خود می خواهی و لی نمی توانی، چرا که بالاخره او فردیت و حوزه شخصی خودش را دارد، در اوج نزدیکی نیز در فهم این تملک می مانی

شاید منظور تملک، تملک ذهن و روح و قلب باشد، که در عشق های یک طرفه نیز تعبیر نمی یابد.

نمی دانم، هر چه که هست چیز عجیبی والبته  بیشتر خوشایند

در فکر این که در حال تجربه روزهای بزرگ زندگی خود هستم و این که شاید خوش ترین لحظات، یاد دوباره ی فنا و قصه پر غصه زمان دلم را می شکند و بدون سازندگی گاهی نیز به بی حسی اضافه می کند

این پست ها کپچرینگ لحضه های خاص زندگی من است

شاید هم کمی اغراق گونه اما به جد مخدر و مسکن

بالاخره این روزها نیز می گذرد و لحظه هایی که بارها در ذهن تجسم کرده بودی فرا می رسد، به امید آنکه این تصور زیادی باعث پوچی بعد از تجربهه نشود که انما الحیوه الدنیا لهوا و لعب . . .

نمی دانم

از خدا می خواهم یار دردانه من تا انتها دردانه بماند

و من را نیزشایسته لطف او بگرداند.

بی آنکه بخواهم و به دنبال صنعت ادبی باشم، یا این که پیچیدگی در کلام به وجود آورم از خدا می خواهم عشق ما را پایدار بدارد

همین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:13  توسط مراد | 
1- پارسایی نباید باعث رنجش بیش از حد روان گردد و یا به تعبیری نباید موجب وسواس شود

2- معنای پارسایی در همه کاری نکردن تعبیر می شود و اساسا معنای پرهیز از آن برداشت می شود. این سلبی بودن تا حد زیادی می تواند اثرات بدی نیز داشته باشد ولی اگر درست به آن نگریسته شود و البته به پیامدهای ایجابی آن یا به تعبیری قدرت سازندگی آن توجه شود این اثر برداشته خواهد شد

3- مراقبه همیشگی باید همراه با لذت و به نوعی درک بزرگ شدن اراده و یا هرچیزی که ما آن را اراده می پنداریم است، چرا که تنها با همین امور است که می توانیم کمی به موفقیت غیر جیری نگاه کنیم

3- زیان و البته تفکری که نمود بیرونی پیدا می کند یکی از لغزش گاه های اصلی من است و می تواند در این دوره خودسازی و یا باز یابی خود به خوبی اصلاح شو. می بایست ترمز بی مهابا حرکت کردن زبان را کشید، به خصوص در مورد صحبت هایی که از نظر عوام زشت محسوب می شود و یا حرف و اضهار نظر در مورد دیگران

4- امانت داری و پایبندی به اخلاق و انجام کارهای خانه نیز از عوامل جدی خرد کردن این تنبلی است

5- کلیت امر بر سکوت و مشی آرام اصرار داشتن مناسب است

6- سعی کن که لحظه پر از کسلی و اینکه حس هیچ کاری را نداری، نداشته باشی. حتی اگر شده و تلقین و این حرف ها در این قسمت کلا نتیجه گرا فکر کن

7- کمی هم با خدا، بارالها به ما نعمت تحمل سختی و صبر را عطا فرما، نعمت استفاده صحیح از اوقات و البته پر کیفیت کردن آن ها

8- تمام

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 10:57  توسط مراد | 
فکرهای تکراری بزرگترین عامل از کار انداختن ذهن فعال و علاقمند من است

هر وقت که به آینده و چالش و یا فرصت های آن فکر می کنم؛ بی اختیار دست به دامن توهم می شوم. با آنکه می دانم چندان بد نیست ولی توهم ها گاهی آنقدر بزرگ است که گویا در ذهن من جا نمی شوند.

چک کردن تک تک اجزای صورت و سیرت محبوب کار تکراری این روزهاست. کارس تکراری؛‌ که از فرط بی محتوایی و البته عقیم ماندن در هنگام مقایسه ها باز مرا به تغییر نگرش وا میدارد شاید به قول آندره ژید عظمت در نگاه ماست نه چیزی که به آن می نگری. حرف کاملا سنجیده است ولی این سناریو تکراری باز هم ادامه دارد.

نفس با هم بودن امری است که مرا از همه این امور می رهاند؛ این که احساس می کنی به همراهت به عنوان اصلی ترین داشته ات افتخار کنی و البته آنقدر خوب باشی که او هم همه جانبه از آن تو باشد همانگونه که تو با اویی

روزگار ما به شدت از بی اخلاقی زجر می کشد و این اپیدمی به کلام ما نیز سرایت کرده. از خدا عاجزانه می خواهم که ایم رویه وارد عمل ما نگردد و هر چه زودتر کلام نیز به جای نخست باز گردد چه در شوخی چه جدی و چه در مورد صحبت و بیان ویژگی های دیگران

اصلی ترین فاکتور ضمان اخلاق تقواست و البته شکوه اصلی من از بی تقوایی است

خدایا به برکت نزدیکی به این ماه مبارک تقوا را به من هدیه کن

شاخصه های اصلی آن سخن صواب؛ تعهد به قول؛ عمل به صبر؛ و پایداری در عدم آزار و اذیت دیگران است.

پرهیز از لهو و لعب چه تعبیری دارد

آنکه دنیا را به مسخرگی طی نکنی

واقعا دنیا جدی است و در آن بازی راه ندارد

تنها کسانی می توانند از این دنیا لذت کامل را ببرن که آن را جدی بگیرند

این که حس کنی باید به جایی برسی

این که سنت پرهیز را با عمق وجود درک کنی

این که از افکار پراکنده و امیال پراکنده تر دوری بجویی

خدایا من می دانم و عمل نمی کنم

لابد اصلی ترین ویژگی حماقت همین است

باشد که در این ماه مبارک کمی تمرین تقوا کنیم

خدایا فرصت هایی که تو در اختیار من قرار می دهی بی نظیر است و من شک ندارم که این فرصت آخر یعنی هم پیمانی با یار دیرین نیز از همین دست است

باشد که از آن نهایت استفاده را ببرم

من می توانم

همچنان که گذشته توانسته ام

من باید با این گلاف سرد در گم خواسته های نا معلوم مبارزه کنم

و البته فکر های انحرافی در این زمینه را ادامه ندهم

و چه جالب که گویا هیچ وقت حجت بر من تمام نمی شود

این فکر لاکردار ما هماره به دنبال راهی دیگر است

خدایا در این عشق ذهن ما را آرام کن

که اصلا اساس این بنیان بر آرامش است

نه هرزگی ذهنی و چشمی و زبانی

بگذریم

به فرصت های احمقانه نگاه نکنیم

به روزگار شاداب خود بنگریم

یادم به شازده کوچولو آمد

باید ایجاد علاقه کنیم

ایجاد علاقه در همه کارها

من درس می خوانم؛ زبان برنامه ها و ماشین ها را یاد می گیرم و البته با ساختار های زیستی و مدل سازی ریاضی آنها آشنا می شوم اموری که باعث یکه تازی گونه انسانی شده و در یادگیری آن رویکر هنری و لذت تعامل با آن ها را تجربه خواهم کرد

لذت همراهی و یادگیری

لذت مداومت برای فراگیری مهارت ها

از کوچکترین امر تا بزرگترین آن ها که انصافا حظ عظیم نیز همین نگاه هنری و لذت گرایانه به این تداوم های تکراری است

صحبت زیاد شد

اما دلچسب بود

بارالها به ما نعمت اخلاق و ظرقیت لذت عطا بفرما


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 13:23  توسط مراد | 
فکر می کنم که در دنیا قدیس وجود ندارد

اصلا مگر کسی که لذت گناه را تجربه نکرده است می تواند به لذت و یا برتری ترک آن پی ببرد

این روزگاری که در آن اصلی ترین فاکتور شکل دهنده ی رفتار ما جز مخفی ترین امور است، چرا این همه سرگردانی نباشد.

تنها آن زمان که به عمق چرایی رفتار فکر می کنی می توانی ناتوانی فهم خود را از معنا دهی زندگی و لذت آرامش بیابی

می دانی که هست و بودنش یقین داری، چرا که آن را تجربه کرده ای

اما نمی دانی که چگونه می توانی آن را توسعه دهی و یا در آن به حالت پایدار بمانی، بی آنکه گزند فکر فلسفی آن را بیازارد و یا از تیر رس عادی شدن برهانیش

روزگار می گذرد

بی آنکه بدانی

و البته معمای تکراری زمان تجربه های آگاهانه ی تو را به سخره می گیرند

راستی چقدر من ناتوانم

ناتوان از این که لذتی را امتداد دهم

و یا برای فکر اصیل ارزش بالاتری قائل شوم

دردانه زندگی من نیر در کلاف سردرگم افکار میل به بی رنگی می کند

ولی واقعا چرا

از این که نمی دانی در راه رسیدن به یک آفرینش و یا مهارت، لذت بخش تر است یا بودن در آن به نا کجاهای فلسفی خواهی رسید

درد ما این است که بیش از حد می فهمیم که نمی فهمیم

راستی چرا این گونه است

چرا با این همه راه برای لذت باز هم به دنبال راه های میانبر می گردی

بارها آزموده ای که زندگی راه میانبر ندارد

ولی باز هم می خواهی که از مسیری دیگر، سختی هایی که به جرم عاشقی برای تو لذت بخش می شود را دور بزنی

حرف ها دوباره به سمت تکرار کشیده شده است ولی باز هم از اراده می نویسم و توهم شیرین آن

به این که گویا زندگی با توهم های بسیار بزرگی چون من و اراده شکل گرفته است

شیرینی این توهم به در آن بودن است

هرگز نمی توان در جایگاه ابرمن به زندگی سخره گرفت، یا آن را بی معنا خواند تنها از این جایگاه می توانی دلیلی برای خوشی بالاتر بیاوری و الا آن را کنار گزار

زندگی لذت تمام کردن یک مقاله و یا یک چلیپا زیباست

زندگی لذت یادگیری مهارت ها است

مهارت هایی که می تواند شکل هنری به خود بگیرد

کاری که عاشقانه بودنش حماقت مداومت سختی را برایت دلچسب می کند

همین و بس


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:39  توسط مراد | 
۱- از اول صبح تا آخر شب نگرانی‌ نگران این که مبادا ساعتی را هدر دهی

میگند فلانی توی راه مدرسه کل قرآن را از بر شده و اون وفت تو همش می خوابی

سیکل تکراری برنامه ریزی شبانه و عدم اجرای کامل روزانه را مدام پویش می کنی

باید از همه زمان ها استفاده کنم مگه من چه قدر وقت دارم دیگه وقتم را تلف نمی کنم


....

۲- ساعت یازده صیح  است هنوز دانشگاه نرفتی

به زور ساعت ۱ به دانشگاه می رسی و بعد از دو سه ساعت گشت و گزار در وب تازه می خواهی کار کنی که اصلا حسش هم نیست

هر وقت به زمان و عمر و این برنامه ها فکر می کنی می بینی که ای بابا تمام این مسایل از جمله مسایل پیچیده و حل نشده بشریه

تازش کی می دونه خلاقیت و تولید ایده و علم که احتمال هدف غایی اون همه تلاش سکانس اوله احتیاج به این جور تنبل بازی ها نداشته باشه

پس نه فکری بکن و نه . . .


۳- شب امتحان و یا موعد تحویل پروژه

زمانی که حتی برای فکر به اصلاح آینده و بقیه رفتارت هم وقت نداری

مثل اسب کار می کنی و البته به مدد کلی استعداد و نبوغ تا حالا بیشترش را با موفقیت تمام کردی

حس لذت اتمام کار فرصت را برای عبرت از تو می گیره


...

این صحنه هاُ صحنه هاب تکراری این روزهای زندگی منه

حتما باید به یه تعادلی برسم

می دونم که همه این ها وجهی از تامل را داره و الزاما هیچ کدومشون با هم یا حتی تک تک نمی تونند درست باشند

به هر حال باید رفت و توی این رفتن درست قدم گذاست

تصمیم های در حال مهمه

بالاخره باید یه کاری کرد

شاید هم نه ولی یه چیز باقی می مونه اونم اینکه من همین جوری باقی خواهم ماند و در سطح کلان خواست من نقشی در این امور نداره

البته می دونم که توسعه هر کدام از حالت های بالا منجر به موفقیت می شه و آدم های زیادی با این فکرها  راهشون را ادامه می دهند ولی برای ما دیگه رنگ حنای شیره مالیدن سرخودم با لطایف الحیل روانشناسی رفتاری تموم شده

توفیقی حاصل بشه که از زندگی لذت ببریم

با این که هیچ تصویری از آینده و نوع لذت ها بعدی ندارم ولی امیدوارم

امید به این که حالت بهترین مهمترین تمرین ذهنی من باشه


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 17:39  توسط مراد |